SS501 FOREVER

JUST FOR FUN

SS501 FOREVER

JUST FOR FUN

قسمت 22

 بهله دیشب بنده تا ساعت 20 دقیقه به 4 بیدار بودم داسی نوشتم :|












 

.

.

.

.


.

.

(راوی جونگ)

با فرود اومدن هواپیما،خیلی زود و بی سروصدا از فرودگاه بیرون اومدیم!همه خوشحال بودن و تو سروکله ی هم میزدن...ینی اونقدی ک از برگشتن خوشحال بودن،موقعی ک رسیدیم آمریکا خوشحال نبودن...کیوجونگ که ماشینش توی پارکینگ فرودگاه بود،دخترا و یونگ رو همراه خودش برد!

منوهیون جونگ و هیونگم با ماشین هیون راه افتادیم...

هیون:ای الهی کوفتتون شه که بی من رفتین مسافرت...

هیونگ:خیلی خوش گذشتاااا ولی این دوروز آخر ب لطف کیوجونگ کوفتمون شد...

هیون:کیوجونگ؟؟؟؟کیوجونگ چرا؟

_داستانش مفصله...فعلا نگه دار میخوام پیاده شم!

هیون با تعجب بیشتری گفت:مگه نمیای خونه ی کیوجونگ؟

_نه اول باید به چند نفری سربزنم...اگه وقت کردم حتما میام...

بعداز اینکه ساکمو برداشتم ازهیون تشکر کردمو رفتم سمت ایستگاه تا تاکسی بگیرم!خوشبختانه خیلی زود تاکسی گیرم اومد ورفتم خونه م...با رسیدن ب خونه،داشتم فک میکردم که رمزو چی زدم که یهو در باز شد و باقیافه ی اخموی ایون آه روبرو شدم...

_میبخشید خانوم شما همسر خواننده ی معروف پارک جونگمین نیستین؟!

اخمش بیشتر شدو گفت:نخیر!من قراره همسر پارک جونگمین دیوونه بشم نه یه خواننده!

واردخونه شدم و درو پشت سرم بستم!ساکمو گوشه ای گذاشتم و چرخیدم سمت ایون آه!نگاش کردم و گفتم:حالا یه بارم با جونگمین خواننده باش!نمیشه؟

شیطون خندیدوگفت:بدم نمیاد ....

بلندخندیدم و بغلش گرفتم!عمیق نفس کشیدم عطرموهاشو توی ریه هام فرستادم...آروم موهاش و نوازش کردم و گفتم:دلم برات تنگ شده بود...

دستاشو دور کمرم قفل کردوگفت:منم همینطور...

بعداز چند لحظه ازش جداشدم و گفتم:چطوری پیچوندی و اومدی؟

موهاشو پشت گوشش انداخت و گفت:لازم به پیچوندن نبود!به مادرم گفتم که داری برمیگردی و میام دیدنت!

چشام گرد شد...نگام کرد و گفت:چیه؟مادرم همیشه درجریان ارتباط منو تو بوده و هست...

پوفی کردمو گفتم:خیله خب باشه...اما هنوز میترسم باکیوجونگ راجع بهش بحث کنم!خصوصا اینکه الان اصلا حالش خوب نیست...

باهم روی راحتی نشستیم!ایون آه دستشو زیر چونش گذاشت و گفت:چرا؟توی سفرتون اتفاقی افتاد؟

پیشونیمو ماساژ دادم و گفتم:منم نمیدونم!همش نگران بود و زیاد بیرون نمیومد...حتی اجازه نمیداد کسی ب سورا نزدیک شه...

ایون نفس عمیقی کشید و گفت:کیوجونگ همیشه هوای منو داشته و ازم حمایت کرده اما هیچوقت اجازه نمیداد من مشکلاتشو بفهمم...

کشیدمش تو بغلم و گفتم:چون تو عین برگ گل نازکی ( :|  )

ضربه ی آرومی به شکمم زدو گفت:خر شدم!میخوای استراحت کنی؟

زیر لب اوهومی گفتم!سرشو بلند کرد و گفت:پس پاشو بریم بخوابیم...

از خداخواسته بلند شدمو همراهش به اتاق خواب رفتم تا کمی استراحت کنم...

*****

(راوی ذکری)

وقتی رسیدیم خونه منو پریا باکلی جیغ جیغ رفتیم داخل!الی با دیدنمون نگاه خنثایی نثارمون کردوگفت:صداتونو بیارین پایین وحشیا...کیمیا خوابه!

پریا:بابا اون عین خرس میخوابه...

آروم زدم پس کله ی پریا وگفتم:کیمیا خوابش سبکه...

پریا الی رو بغل گرفت و گفت:خره دلم برات تنگولیده...

بعداز پریا من الی رو بغل گرفتم و گفتم:منم دلم تنگولیده بود...

الی خندیدو گفت:ای برآدم دروغ گو لعنت...

پریا:بشمررررررر...

سه تایی خندیدیم و تازه کیو و یونگ وارد شدن!

الی:الهی سفر از گلوتون پایین نره...

کیو لبخندی زدو گفت:نگران نباش پایین نرفت...

الی:وا؟چرا؟

پریا:بذار وسیله ها رو بچپونیم تو اتاقامون میایم برات میگیم...

باشوخی و خنده رفتیم بالا و بعداز اینکه وسیله هامونو توی اتاقامون گذاشتیم عین دیوونه ها منو پری رفتیم کیمیا رو بیدار کنیم!کیو تازه داشت میومد بالا...پریا درو باز کرد و بلند گفت:جاجاجا...ما اومدیمممم...

با دیدن دست باندپیچی شدش گفتم:وا؟دستت چی شده؟

کیمیا آروم چرخید و چشاشو بازکرد:شماها کی اومدین؟

پری:دستت چی شده احمق؟

کیو:هانا؟ 

نگامون برگشت سمت کیو که توی چارچوب درایستاده بود!سورا بلند جیغ کشید و مدام خودشو تکون میداد ک از بغل کیو بیرون بیاد!سورا رو از کیو گرفتم و گذاشتم رو شکم کیمیا!

کیم:وای ژووووووون...چه دلم برات تنگ شده کوچولو...

سورا محکم کیمیا رو گرفت  وگفت:هانا..

کیم:ای جون هانا؟

پریا ادای گریه کردنو درآورد و گفت:عرررررر خیلی رمانتیکه این صحنه...

دوباره زدم پس کلش و گفتم:عررررررر راس میگی...

کیمیا خندیدو گفت:چرااینقد زود برگشتین؟

پریا:ناراحتی برگردیم...

_آره منم موافقم...میخوای برگردیم؟

کیمیا دوباره خندید و گفت:مسخره ها...

پریا:مس خر نیست مس گاوه...

اینبار خودم بلند خندیدم و گفتم:بسه دیگه نمکدون...بیا بریم بیرون!

دست پریا رو گرفتم و کشیدمش بیرون و کیو رو ک هنوز سرجاش مونده بود هل دادم داخل!دروبستم و همراه پریا پایین رفتم!

****

(راوی کیو)

ساکو گوشه ی اتاق گذاشتم و رفتم کنار هانا!آروم بلند شد و سرجاش نشست!سورا رو کنار خودش گذاشت!

نگاهم که به دستش افتاد گفت:یکم ذهنم مشغول بود موقع شستن ظرفا دستمو بریدم!

بی رمق نگاش کردم و بی هیچ حرفی دراز کشیدمو سرمو روی پاهاش گذاشتم!دستشو ک باندپیچی بود،آروم بین دستام گرفتم و با بستن چشمام اولین قطره ی اشک از چشام پایین اومد!از دیروز تا حالا چی بهم گذشت که اشکمو درآورده؟چقد احساس شکست بده...چقد ترس از گذشته بده...حس مردیو داشتم که میخواستن زندگیشو ازش بگیرن...چقد سخته...

با حس حرکت دست هانا بین موهام،چشامو باز کردم و به سیل اشکی که پشت پلکام جمع شده بود اجازه ی سرازیر شدن دادم...

چقد دلم برای زندگی آرومم تنگ شده بود!حالا میفهمم اعجاز این خونه و آدماشو...چقد بی عرضه م که حتی نمیتونم مراقب یه دختر2 ساله باشم چه برسه ب اینکه مراقب همسر23 ساله م باشه...

فرقی نمیکنه مراقبت از کدومشون به عهده م باشه...درنهایت من یه آشغال به درد نخورم که حتی نمیتونم از خانوادم مراقبت کنه...حس بی مصرف بودن حس بدرد نخور بودن آزارم میداد...

باصدای هانا که اسممو صدا میزد به خودم اومدم!دست از نوازش کشید...

هانا:کیوجونگ؟

_هوم؟

هانا:چی شده عزیزم؟چرااینقد بهم ریخته ای؟

_هانا؟

هانا:جانم؟

_نازم کن...

دوباره شروع کرد به نوازش موهام...دلم میخواست تاآخر دنیا همینطور بمونیم...

چند دقیقه بعد هانا گفت:اگه میخوای بخوابی بخواب کیوجونگ...

نمیدونم چرا این اشکای لعنتی تمومی نداشتن!

_سورا خوابید؟

هانا:اوهوم...خوابش برد!

کمی مکث کردو پرسید:نمیخوای بگی چی شده؟!

گریم شدت گرفت و گفتم:هیچی نپرس...فقط بدون سخت گذشت...خیلی سخت...

دیگه چیزی نگفت...اونقدر به نوازش کردنم ادامه داد تا خوابم برد...

****

(راوی الی)

یه ساعتی بود که نشسته بودیم دورهم و دخترا داشتن از سفر و اینکه چطور کوفتشون شده بود حرف میزدن!با مسخره بازیای پریا پوکیده بودم از خنده...بلاخره یونگ و هیونم که تمام این مدتو فقط میخندیدن به زبون اومدن!

هیون:راستی...هانا و کیوجونگ کجان؟

_بالا تو اتاقشون!

یونگ ضربه ی آرومی به پهلوی هیون زد وآروم خندید وگفت:به تو چه کجان؟

هیون باتعجب گفت:عه؟چرا خب؟

یونگ چشمکی به هیون زدوگفت:کیوجونگ دوهفتس هانا رو ندیده هاااا...

هیون زد زیرخنده و کلا ولو شد رو زمین!ازخنده ی هیون جمیعا خندمون گرفته بود...

بین خندمون یاد کیمیا افتادم!واااای از صب هیچی نخورده ک...

بلند شدم که برم سمت آشپزخونه ک پری پرسید:کجا میری؟

_کیمیا ازصب چیزی نخورده میرم براش غذا ببرم!

یونگ شیطون خندید و گفت:منم میام کمک...

همراه یونگ رفتم تو آشپزخونه و سوپ و داروهایی که به نظرم برا کیمیا خوب بود گذاشتم و همراه یونگ رفتیم بالا...

یونگ:قیافه ی کیوجونگ خیلی دیدنیه...

_کوفت...منحرف...

در زدم و باشنیدن صدای کیمیا رفتیم داخل!سورا ازیه طرف و کیوجونگ از یه طرف سرشون رو پای کیمیا بود و خواب بودن!نگاهی به یونگ انداختم وگفتم:ضایع شدی یا نه؟

یونگ بلند خندید و گفت:خیلی ضایع شدم...

کیم:چی شده؟

یونگ سینی رو بهم داد و رفت سمت سورا...باکلی قلقلک بیدارش کرد!سینی رو روی میز وسط اتاق گذاشتم و گفتم:برات غذا آوردم...

کیمی:دستت درد نکنه!هی یونگ اذیت نکن دخترمو...

یونگ:دختر که هیچ الان شوهرتم بیدار میکنم...یااااا کیوجونگا...بیدار شو دیگه...چ وقت خوابیدنه؟

کیوجونگ باخونسردی گفت:بهت یاد ندادن که خلوت زن و شوهر رو بهم نزنی؟

یونگ قیافه ی متفکری به خودش گرفت و گفت:اممم چرا...مادرم همیشه میخواست بهم یاد بده ولی من مقاومت میکردم...

خندیدم وگفتم:بامزه شدی رفتی سفر!خبریه؟

یونگ:خبر؟نه چه خبری؟

تا یونگ توی شوک ساختگیش بود سورا محکم زد رو لپش...ایندفه سه تایی خندیدیم!

یونگ دستشو روی لپش گذاشت و گفت:یاااا چرا میزنی؟

سورا خندید و کیو جونگ بلند شد و ضربه ی آرومی به طرف دیگه ی صورت یونگ زد!

یونگ دستاشو دوطرف صورتش گذاشت و گفت:یاااااا پدرو دختر آزار دارین؟

کیو خندید و گفت:به من چه که لپات اینقد خواستنیه؟

یونگ متعجب گفت:فک میکنم بهتره که برم پایین تا بهم تجاوز نشده...

کیوجونگ بالش کوچیک کنار کیمیا رو برداشت و برای یونگ که داشت میدوید سمت در پرتاب کرد:ینی لیاقتت همینه که بهت تجاوز بشه...صب کن ببینم مردتیکه کپل...

و ازتخت پایین پرید و دوید دنبال یونگ...سینی رو برداشتم و رفتم کنار کیمیا!سینی رو روی پاش گذاشتم و سورا رو بغل گرفتم!محکم ماچش کردم و گفتم:ژووووون لپاتتتتت...

کیم:دستت درد نکنه الی...حسابی تو دردسرانداختمت...

نگاه خنثایی بش انداختم و گفتم:دونقطه شر نگو...دردسر عمته...

کمی از سوپشو خورد و گفت:آره اونم خیلی دردسر بود...

خندیدم و گفتم:آدم نمیشی تو...

همون موقع پریا و ذکری هم اومدن تو اتاق و شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن...

****

(راوی خودم)

بلاخره همه چیز به روال طبیعیش برگشت!همه سخت مشغول کارامون شده بودیم!تنها اتفاق مهمی که توی کمپانی افتاده بود این بود که طی یه کنفرانس خبری اعلام کردم که یونگ سنگ و کیوجونگ هم به کمپانی ما اضافه شدن!حدس واکنش تریپل اسا کار آسونی بود و همه جا پخش شده بود که دابل اس برمیگردن!خوشحال بودم ازاینکه به آرزوم و آرزوی بقیه نزدیک میشدم...

اونقد سرگرم کار شده بودم که حتی یادم رفته بود ازکیوجونگ بپرسم توی آمریکا چه اتفاقی افتاده ک وقتی برگشتن اونقد بهم ریخته بود...

کارای المیرا و هیونم کم کم داشت ردیف میشد!ویدئوهایی که فرستاده بودیم تأیید شده بود و فقط مونده بود مرحله ی آخر و مراسم رسمی...امیدوار بودم به برنده شدنمون...هیون حسابی به الی کمک میکرد و هردو کنار هم خوب کار میکردن!پریا برای پیدا کردن لوکیشن به قول خودش خاص،همراه ذکری رفته بودن جیجو...هنوز برنگشته از سفر،سفر رفتن...

هیونگ و جونگمین رو مجبور کرده بودم که فول آلبوم بدن!خودم که از کم کاری هیونگ کلافه بودم...یونگم که بنده خدا بااینکه سرباز بود اما هفته ای دوبار اجرا داشت و منم تقریبا70% سودی که ازاین اجراها میبردم رو به حساب خود یونگ واریز میکردم...به هرحال پشتوانه ای بود برای زندگی مشترکش :))

توی سالن رقص همراه رقاصا و کیوجونگ ولو بودیم و منتظر خبر...آلبومم با همکاری کیوجونگ امروز منتشر شده بود و منتظر خبر چارت فروش بودم...

منیجر وارد سالن شد و جیغ بلندی کشیدوگفت:هانا فعلا تو چارت فروش دومی...

کیو:ایول...پس اول شدنمون حتمیه...

خندیدم و گفتم:آره...

منیجر:خیله خب امشب همگی شام مهمون هانا هستیم...

همه شروع کردن به جیغ و سوت...

.

.

.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.