SS501 FOREVER

JUST FOR FUN

SS501 FOREVER

JUST FOR FUN

قسمت 31

آقاااااااااااااا این قسمتو اصصصصصصصلا نمیخواستم اینطوری بنویسم :|
به سر مبارکتون قسم :|
ولی دیدیم اینطوری ننویسمش یه 100 قسمتی میشه داستان :|
خلاصه اینکه این قسمت داغونه آقا داغون :|
 
 .
.
.
.
.
.
.
(راوی هیون)
میرا باتعجب بهم خیره شده بود!دستاشو روی دهنش گذاشت و زمزمه کرد:هیون جونگ...
لبخندی از سر ذوق زدمو منتظر موندم!بلاخره دستشو جلو آورد و حلقه رو دستش کردم...بلند شدمو گفتم:دوست دارم
و بعد بغلش گرفتم...صدای تشویق و جیغ کل سالن رو پر کرده بود...چه حس قشنگی داشتم...یه حس خوب که حتی توی گذشته هم نداشتمش و خاص الانم بود...از میرا جدا شدمو یه نگاه به سر تا پاش انداختم اما نگاهم روی لباش ثابت شد...آروم و بدون هیچ استرسی جلو رفتمو لباشو نرم بوسیدم...
____
(راوی کیو)
حلقه که توی دستای میرا جا گرفت هممون بلند شدیمو شروع کردیم به دست زدن...دخترا که از ذوق زیاد فقط جیغ میزدن...و لحظه ای که هیون جونگ،میرا رو بوسید کل سالن رفت رو هوا...هانا بازومو چسبید و گفت:نقشه ت حرف نداشت کیوجونگ...
لبخندی زدمو گفتم:میدونم
هیونگ:کی پایه س بریم روی صحنه؟
لیان:من من من....
ماری:منم میام...
یونگ:منم میخوام...
جونگ:پس معطل چی هستین؟پاشین بریم...
همشون بلند شدنو با جیغ و داد رفتن روی صحنه...دستمو بالا آوردمو گفتم:مام بریم؟
هانا دستشو دور بازوم قفل کرد و گفت:بریم...
پشت سر بقیه ما دوتا با آرامش راه افتادیم!فک میکنم لبخندی که روی لبامون بود واقعی بود و هممون از ته دلمون خوشحال بودیم...لیان و ماری سمت میرا دویدن و بغلش گرفتن...پسرا هم سمت هیون...کل کشور شاهد این اتفاق هستن...قطعا تا مدت ها اسممون سر زبوناس...بلاخره منو هانا هم به بقیه رسیدیم...هانا رفت سمت میرا و بغلش گرفت!
هانا:ملکه رو نیگااااا...
میرا:ممنون هانا...واقعا ممنون...
منم هیون جونگ رو بغل گرفتمو گفتم:دیدی نقشه م حرف نداشت؟
هیون ازم جدا شد و گفت:عالی بود...عالی...
سوهیون میکروفون رو به هانا داد!حالا همه منتظر حرفای هانا بودیم...
هانا:امروز بهترین روز زندگیه من و خیلیای دیگس...یه روز خاطره انگیز که فک نمیکنم حالا حالاها از ذهن پاک شه...تبریک میگم به خواهرم میرا و هیون جونگ شی... و ممنون از تمام کسایی که حضور دارن و کسایی که ما رو میبینن...
بعداز کلی تشویق و حرف زدن بلاخره از سالن بیرون اومدیمو بدون تعویض لباسامون،راه افتادیم سمت سالنی که دیروز رزرو کرده بودم...مراسم اصلی اونجا برگزار میشه...وقتی رسیدیم سالن،هممون یه جا جمع شدیم و موقع ورود میرا و هیون جونگ،گل رز روی سرشون عین دونه های برف فرود میومد...خود هیونم از این همه سوپرایز تعجب کرده بود...خانواده ها هم کم کم کنارمون ایستادن و آهنگ قشنگی کل فضا رو پر کرد...
چیزی که از اون شب زیبا میتونم وصف کنم این بود که اونقدر حس اون شب قشنگ و لطیف بود که هیچکس حاضر نبود با حرف زدن شبو سپری کنه....
_______
(راوی خودم)
آخر شب بعد از کلی سفارش به هیون جونگ و الی،برگشتیم خونه...نمیدونم چی تو سر کیوجونگ میگذشت که نذاشت هیون و الی برگردن خونه...
شب خوب و پرهیجانی بود و تنها چیزی که لازم داشتم،یه خواب عمیق و راحت بود...وقتی رسیدیم خونه،یه ون مشکی نزدیک خونه پارک شده بود...
کیو:هانا ریموت همراه توئه؟
_ریموت؟نه...
کیو:کجا گذاشتمش؟
مشغول گشتن بود که پیاده شدم تا برم زنگ درو بزنم و پیشکار ریموت رو بزنه... دستمو که روی زنگ گذاشتم چراغای اون ون مشکی روشن شد و نورش چشممو زد...
دستمو جلوی چشام گرفتم و سعی کردم ببینم کی از ون پیاده شد؟!دخترا و پسرا که پشت سرما بودن هم پیاده شدنو اومدن سمت من...
زنی که از ون پیاده شده بود،جلو اومد و روبروم ایستاد!کیوجونگ یهو از ماشین پیاده شد و اومد بین منو اون زن قرارگرفت...زن پوزخندی زد و گفت:خوش سلیقه ای کیوجونگ...
اون زن کی بود؟کیوجونگ دستمو گرفت و گفت:چی میخوای؟
زن دوباره پوزخندی زد و گفت:که جلوی اتفاق امشبو نگرفتی آره؟هوس طوفان توی زندگیت کردی نه؟
کیو:قبلا هم اینو بهت گفتم...من جلوی برنامه ای ک خودم ترتیبشو دادم نمیگیرم...
یونگ:کیوجونگ؟میشه بگی چ خبره؟
اون زن از کیو فاصله گرفت و رو به یونگ گفت:اوه...ببین کی اینجاست...آقای هئو...
یونگ:میتونم بپرسم شما کی هستین؟
زن:عجله نکن...کم کم همتون با من آشنا میشین...
هزارجور فکر و خیال از سرم گذشت!دستمو از دست کیو بیرون کشیدمو گفتم:تو کی هستی؟
زن:فک نمیکنی بی ادبی باشه که منو به خونه ت دعوت نمیکنی؟حداقل میتونیم یه قهوه باهم بخوریم...
کیو:چچچ تو میخوای بیای توی خونه ی من؟
زنگ در رو فشار دادمو گفتم:بفرمایید داخل...
______
(راوی هیون)
بعد از رفتن خانواده ها و پسرا،ما هم راه افتادیم سمت خونه ی جدید...بااینکه خودم توی طراحی خونه دخالت کرده بودم اما ذوق داشتم که زودتر خونمون رو ببینم...
میرا:خونه نمیریم؟
_داریم میریم...
میرا:نه منظورم خونه ی کیوجونگه...
_نه...میریم خونه ی خودمون...
میرا:خونه ی خودمون؟ما که خونه ای نداریم؟
_یه دو دقیقه صب کنی میرسیم...
خیلی زود رسیدیم و وارد خونمون شدیم...چچچ کیوجونگ عوضی...فکر همه چیزو کرده...
میرا:واااااااای....خیلی خوشگلهههههههههه....
از در ورودی تا روی پله ها و تا خود اتاق خوابمون شمع روشن شده بود و همه جا پر بود از انواع گلای رز با رنگای مختلف...دست میرا رو گرفتمو گفتم:بیا بریم بالا...
باهم رفتیم بالا و وارد اتاق خواب شدیم...درو پشت سرم بستم و به میرا که با ذوق همه جا رو رصد میکرد خیره شدم...
میرا:این فوق العادس!عالیه هیون جونگ...
از پشت بغلش گرفتم و دم گوشش گفتم:برای یه ملکه باید همه چیز عالی باشه دیگه...
میرا:یه عکس بگیریم؟عکس دونفره نداریم...
گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو بهش دادم!
میرا:رمزش چیه؟
_کیم الی میرا...
میرا:دیوونه...
چن تا عکس تو زاویه های مختلف گرفتیم!گوشیو ازش گرفتمو انداختمش روی کاناپه...سمت تخت هدایتش میکردم که ایستاد و گفت:تو که نمیخوای امشب......
خندیدمو گفتم:چرا نخوام وقتی ملکه م کنارمه؟
میرا:آخه...تو گفتی به زمان نیاز داری برای اینکه منو بیشتر از نفر قبلی دوس داشته باشی...
_حرفامو یادته هنوز؟اوه پس فقط من نبودم ک ب تو فک میکردم...
سرخ شد و سرشو پایین انداخت!بازم بغلش گرفتمو گفتم:نمیدونی چقد سخته که این همه مدت جلوی خودمو گرفتم تا به امشب برسم...فک میکنی برام آسون بود اون حرفا رو بزنم؟کیوجونگ لعنتی مجبورم کرد اونا رو بهت بگم...
ازم فاصله گرفت و گفت:ینی...اون حرفا....پر؟
_پرررررر
بلاخره دوباره جرأتمو جمع کردمو بوسیدمش و.......بهترین شب زندگیم رقم خورد.....
______
(راوی خودم)
همگی توی نشیمن جمع بودیم!پیشکار برامون قهوه آورد...اون زن درست روبروم نشسته بود...حس خوبی به حضورش نداشتم!
_خب؟میشنوم...
زن کمی از قهوه شو مزه کرد و گفت:شمام قهوه ی برزیلی میخورین؟کیوجونگ خوب شما رو مطابق میلش تغییر داده...
_فک نمیکنم اومده باشین که نوع قهوه ی مارو تشخیص بدین...
پوزخندی تحویلم داد و گفت:درسته...من واتسون هستم...سوزان واتسون...مالک کمپانی تایمز!
کیوجونگ نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:به هانا گفتم قراردادو امضا نکنه...
_خوشبختم خانوم واتسون!حالا میشه بدونم برای چی اینجا هستین؟میتونستیم توی کمپانی باهم ملاقات کنیم...
واتسون:درسته اما نمیخواستم حرفامو فقط تو بشنوی...باید همه تون حرفامو میشنیدین...
کیوجونگ:سوزان واتسون...از خونه ی من برو بیرون...
_کیوجونگ لطفا...
کیو:ساکت شو هانا...پاشو از خونه ی من برو بیرون سوزان
یونگ:بشین سرجات کیوجونگ!
لیان:ادامه بدید خانوم واتسون...
واتسون:من کاری بازندگیتون یا برنامه هاتون ندارم...فقط اومدم بچمو ببینم...
_اینجا پرورشگاه نیست و بچتون هم اینجا نیست!حالا اگه حرفاتون تموم شده...شب بخیر...
بلند شدمو رفتم سمت پله ها که با صدای اون زن سرجام میخکوب شدم...
سوزان:بهش بگو کیوجونگ...بگو که سورا بچه ی اون نیست...
کیوجونگ با صدای بلندی گفت:از خونه ی من گمشو بیرون...
صدای پای اون زن ب گوشم رسید...کنارم ایستاد و گفت:من مدرکی برای اثبات حرفام ندارم اما اگه بخوای میتونی از منوپدرش آزمایش دی ان ای بگیری...شب خوش هانا شی...
و رفت سمت در و ازخونه خارج شد!حرفاش توی سرم تکرار میشد!آزمایش...منوپدرش...سورا بچه ی اون نیست... سرم گیج میرفت!دستمو به دیوار گرفتم تا زمین نخورم!دخترا خیلی زود دورم جمع شدن...
ماری:هانا؟خوبی؟
لیان:هانا....هانا....
کیوجونگ دخترا رو کنار زد و گفت:بیا بریم بالا...
بازومو از دستش بیرون کشیدم و به سختی راه افتادم سمت اتاق...وارد اتاق که شدم درو قفل کردمو به در تکیه دادم...کیوجونگ رسید پشت در و گفت:هانا؟درو باز کن بذار برات توضیح بدم...اونطور نیست که فک میکنی...
_خفه شو کیوجونگ...
تکیه مو از در گرفتمو رفتم سمت در بین اتاقا...وارد اتاق سورا شدم!آروم خوابیده بود...بغلش کردمو آوردمش توی اتاق خودمون و در بین دواتاق رو قفل کردم...سورا رو روی تخت گذاشتم و بدون عوض کردن لباسام کنارش دراز کشیدم...توی بغلم کشیدمش....
_تو دختر منی سورا....درسته؟!
______
(راوی یونگ)
همه شوکه بودیم!این زن واقعا کی بود؟چرا همچین حرفایی میزد؟لااقل خود هانا مطمئنه که سورا بچه ی خودشه...
ماری:یونگ سنگ میشه خواهش کنم بری سراغ کیوجونگ؟عین دیوونه ها هنوز داره در میزنه...
بدون حرف بلند شدمو رفتم سراغ کیوجونگ...پیشونیشو به در چسبونده بود و همونطور ک ب در میکوبید گفت:هانا....بذار برات توضیح بدم....
_کافیه کیوجونگ!
بی توجه به حرفم به کارش ادامه داد!دستشو گرفتمو از در اتاق دورش کردم:کافیه کیوجونگ داری اعصاب همه رو بهم میریزی...
نگام کرد و گفت:یونگ سنگ...بهش بگو درو باز کنه...باید حرفامو بشنوه حداقل...
_کیوجونگ...همه ی ما میخوایم حرفاتو بشنویم اما هانا نه...الان توی وضعیت خوبی نیست و باید بهش زمان بدی...
از کنارم گذشت و رفت سمت اتاق سورا!دنبالش رفتم...کنار تخت سورا نشست و گفت:میخوام حرف بزنم...گوش میدی؟
_نه!هر چی که میخوای بگی رو باید در حضور جمع بگی...
کیو:نمیشه...اگه بگم زندگیم از هم میپاشه...
بدون حرف از اتاق بیرون اومدمو رفتم سمت اتاق خودم!تشک،پتو و بالشی از توی کمد بیرون کشیدمو برگشتم توی اتاق سورا....رختخوابا رو روی زمین انداختمو گفتم:فقط بخواب کیوجونگ...همین...
قبل از اینکه حرفی ازش بشنوم از اتاق بیرون زدمو رفتم توی اتاقم...خواب بهترین گزینه برای هممونه...
_____
(راوی هیون)
چشامو که باز کردم چند دقیقه ای طول کشید تا بفهمم کجام؟!با به یادآوردن اتفاقات دیروز و دیشب لبخند پهنی زدم!نگاهی به اطرافم انداختم اما میرا رو پیدا نکردم...از تخت پایین اومدم و رفتم سمت حموم!خیلی زود دوش گرفتمو بیرون اومدم...از کمد یه بلوز بافت و شلوار راحتی بیرون کشیدمو پوشیدم...موهامو خشک کردمو رفتم پایین...از پله ها پایین رفتمو با دیدن میرا که مشغول چیدن میز صبونه بود ذوق زده مسیر باقی مونده تا آشپزخونه رو طی کردمو از پشت بغلش گرفتم....
_چه خانوم زرنگی دارم من...
میرا:صبح بخیر آقای زرنگ!
_صبح شمام بخیر ملکه ی من...
ازم جدا شد و گفت:بشین تا قهوه بیارم...
پشت میز نشستمو گفتم:خوبی؟نمیخوای بریم بیمارستان؟
قهوه رو جلوم گذاشت و گفت:نه خوبم...
روبروم نشست و ادامه داد:من همیشه اینقد زرنگ نیستماااا...این اولین و آخرین باریه که برات صبونه آماده میکنم :/
خندیدم و گفتم:امروزم نباید صبونه آماده میکردی!باید مادرم برامون میاورد...
میرا:حالا که آمادش کردم بیا بخوریم و بعد بریم به پدر و مادرت سر بزنیم!
با این حرفش قهوه ای که میخوردم پرید تو گلوم...
میرا:وا؟چی شد؟
چن تا سرفه زدمو گفتم:امروز نه...چن روز دیگه میریم پیششون!
میرا:باشه...فعلا صبونتو بخور!
با صدای زنگ در،بلند شدمو غرغر کنان رفتم سمت اف اف...با دیدن لیان و ماری خیلی زود درو باز کردم!هردوشون با سرو صدا وارد خونه شدن...
لیان:سلام بر زوج خوشبخت
خندیدمو گفتم:صبح بخیر!
ماری پشت سرش وارد شد و گفت:براتون قاقالیلی آوردیم...
_ای بابا چرا زحمت کشیدین؟کیوجونگ قبلا یخچالو پر کرده...
لیان:بیخیال کیوجونگ بابا...تازه عروسمون کو؟الییییییییی
و رفت سمت آشپزخونه ماری هم پشت سرش!درو بستم و خودمم رفتم دنبالشون...
چنان میرا رو بغل گرفته بودن انگار چن ساله ندیدنش...سرمیز دور هم نشستیم...
میرا:هانا کو پس؟چرا نیومد؟
ماری:حالش خوب نبود!
_چرا؟دیشب که خوب بود...
لیان:حالا بعدا براتون تعریف میکنیم!
ماری از سبدی که همراش بود ظرف بزرگی بیرون کشید و گفت:اول صبی سوپ گرم میچسبه نه؟!
میرا:وای جون سوپپپپپپپپپ
لیان:البته میبخشید که خلوت اول صبحتونو بهم زدیما ولی خب باید میومدیم...
ماری به هممون یه کاسه سوپ داد و گفت:ما که نمیخوایم تا شب بمونیم!صبحونه که خوردن میریم...نمیخوام هانا رو تو این وضعیت تنها بذارم...
میرا:ای بابا یکیتون جون بکنه دیگه....چه خبره؟
لیان:دیشب بعد از اینکه برگشتیم یه زنیکه اومد یه سری چرتوپرت گفت و رفت!
_یه زن؟
ماری:مام انتظار شنیدن اون حرفا رو نداشتیم...حتی فکرشم نمیکردم که کیوجونگ با زن دیگه ای باشه...
میرا:چییییییی؟؟؟؟؟میخوای بگی کیوجونگ به هانا خیانت کرده؟؟؟؟؟برو باباااااا...
لیان پوزخندی زد و گفت:این که چیزی نیست!زنیکه اومده میگه سورا دختر اونو کیوجونگه....
_چییییییی؟؟؟؟؟؟امکان نداره...
ماری:چرا امکان نداشته باشه؟ازدواجشون که ب اجبار بوده...موقعیم که باهم بودن کسی از ازدواجشون خبر نداشته...داشته؟!
میرا تکیه شو به صندلی داد و گفت:وای ینی چی آخه؟!اصن اون زنه نگفت کیه؟چیکارس؟
لیان:اسمش....صب کن....آها اسمش سوزان بود....سوزان کی؟
ماری:سوزان واتسون!مالک کمپانی تایمز...
با شنیدن اسم اون زن،شروع کردم به سرفه زدن!
میرا:چته امروز هی شوکه میشی؟
چن باری پشت سرهم سرفه کردمو بعد کل آبمیوه رو سر کشیدم...
_کیوجونگ الان کجاست؟هانا حالش چطوره؟
لیان:جفتشون خونن...کیوجونگ عین خل و چلا پت در اتاق نشسته،هانام سورا رو برده پیش خودش توی اتاق...
از سر میز بلند شدم که میرا گفت:کجا؟
_باید بریم خونه ی کیوجونگ
و قبل از سوال پیچ شدن خودمو رسوندم بالا و لباسامو عوض کردم!میرا هم زود لباساشو عوض کرد وهمراه دخترا راه افتادیم سمت خونه ی کیوجونگ....
دعا دعا میکردم کیو با دیدنم آتیش نگیره!
____
(راوی کیو)
به در بین دو اتاق تکیه کرده بودم و چشامو بسته بودم...
_هانا...خسته نشدی از اونجا موندن؟
بازم جوابمو نداد...
_یادته وقتی عمارتو بازسازی میکردیم چه طرحی ریختیم؟یادته گفتیم برای دو اتاق 3در باید باشه؟یادته برای ایوون اتاقمون از حیاط پله طراحی کردیم؟......اینا رو گفتم که بدونی میتونم بیام داخل اما منتظر اجازه ی توام....هانا؟صدامو میشنوی؟
بازم جوابی نشنیدم!یهو در اتاق باز شد و هیون جونگ وارد اتاق شد...
هیون:کیوجونگ؟حالت خوبه؟
نگاهی بهش انداختمو گفتم:اینجا چیکار میکنی؟
هیون درو پشت سرش بست و گفت:ماجرا رو از دخترا شنیدم سریعا خودمو رسوندم...
_بیخود کردی که اومدی....بیجا کردی
اومدی....برو نمیخوام قیافتو ببینم...
کنارم نشست و گفت:خب چرا بهش نمیگی ماجرا رو؟
_نمیخوام بگم هیون جونگ!پاشو برو...
هیون:دست از لجبازی بردار کیوجونگ!جفتمون خوب میدونیم ک چقد عاشق زندگیت هستی...پس چرا به هانا نمیگی؟
چشامو بستمو با عجز گفتم:هیون جونگ فقط برو بیرون لطفا...
صدای باز شدن قفل در به گوشم رسید!از در فاصله گرفتیم اما در باز نشد...
هانا با صدای گرفته ای گفت:چی میدونی هیون جونگ...؟
_هانا بذار خودم بگم...
قبل ازاینکه بتونم حرکتی بکنم،هیون بلند گفت:اون دوس دختر من بوده هانا...
برگشتم سمت هیون جونگ!نگام کرد و گفت:چیه؟چیزیو گفتم که جرأت گفتنشو نداشتی...
عصبی هیون جونگ رو هل دادم سمت در و سرش داد زدم:دیگه هیچوقت کمکم نکن...
قبل ازاینکه هانا در بین دو اتاق رو قفل کنه،خودمو بهش رسوندمو وارد اتاقمون شدم...هانا رو زمین افتاده بود و گریه میکرد...کنارش زانو زدمو گفتم:هانا...گریه نکن...فقط بذار همه چیزو برات تعریف کنم!بعدش هرتصمیمی که بگیری قبولش میکنم...
هانا:برو بیرون...حتی نمیخوام صداتو بشنوم...
_هانا باید به حرفام گوش بدی...
بلند شد و با عصبانیت توی چشام نگام کرد و گفت:برو بیرون...نمیخوام ببینمت...
در بین دو اتاق باز شد و دخترا ریختن داخل!
ماری دستشو روی شونه م گذاشت و گفت:تنهاش بذار کیوجونگ...حالش که بهتر شد صدات میزنم...
ناچار بلند شدمو از اتاق بیرون اومدم...
_____
(راوی ماری)
کیو که بیرون رفت،دور کیمیا نشستیم...
الی:حاجی؟خوبی؟
اشکاشو پاک کرد و گفت:فک کنم...تازه عروسمون چطوره؟
پری:چچچ اگه بدونی چه صبونه ای برا هیون درست کرده بود...
کیم:درست نیست ازت بپرسم ولی دیشب که اذیت نشدی؟
الی بیخیال گفت:نه بابا خیلیم خوش گذشت...
پریا:چشمم روشن خوش گذشت؟
الی که تازه متوجه شد چی گفته سریعا گفت:نه نه..وای نه....
زدیم زیر خنده و کیمیام با اینکه حالش خوب نبود ولی خندید...
پریا:چقد زمین اتاقتون سرده!نشیمنگاهم یخ زد...
الی:خو پاشین رو تخت بشینیم!
بلند شدیمو رفتیم رو تخت نشستیم!سورا رو وسط تخت گذاشتیمو خودمون چهارگوشه نشستیم...همه توی سکوت به سورا خیره شده بودیم!
کیمیا:دلم میخواد برم سفر که فکرم باز شه...
الی:وای منم میامممممم
پری:تو بشین سرجات مثلا تازه عروسی...
الی:خفه باو...بریم پاریس؟
پری :/ نه...بریم وگاس
نگاهمو برگردوندم روی صورت کیمیا و گفتم:بریم ایران؟
نگام کرد و گفت:خیلی دلم تنگ شده...
پری:ولی ما که نمیتونیم بریم شهرخودمون!نه جاییو داریم و نه میتونیم خونه ی اقوام بریم...
_ولی میتونیم بریم دو هفته خوش بگذرونیم...
الی:برنامشو میچینیم...حالا اینا رو بیخیال بیاین بریم پایین یه چی بخوریم
کیم:من نیام بهتره...
پری:پس ما میریم یه چی برا ناهار آماده کنیم!صبونتم برات میارم...
_مخالفت کنی چشاتو درمیارم...
بلند شدیمو از اتاق بیرون زدیمو رفتیم پایین...کیوجونگ با دیدنمون اومد طرفمون:برم بالا؟
_میشه باهات حرف بزنم؟
کیو:اول برم پیش هانا بعد...
_نه
باهم رفتیم تو آشپزخونه!الی و پری صبونه ی کیمیا رو روی یه سینی گذاشتن و پری بردش بالا...منو الی و کیو دور میز نشستیم...
الی:موضوع چیه کیوجونگ؟از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاده؟
کیو:من اول میخوام همه چیزو برای هانا توضیح بدم!بعدش هرکی حرفامو گوش نده برام مهم نیست...
_کیوجونگ...من فک میکنم بهتر باشه که ما یه مسافرت بریم!ینی این چیزیه که خود هانا خواسته...
کیو:مسافرت؟تو این شرایط؟
الی:این براتون بهتره...اینطوری هانا هم آروم میشه
یهو هیون وارد شد و گفت:منم موافقم
الی نگاهی بهش انداخت و گفت:دفه ی آخرت باشه به حرفای ما گوش میدیااااا
هیون دستاشو روی شونه های کیوجونگ گذاشت و گفت:خودتم الان داغونی داداش!یکم از هم دور باشین براتون بهتره...
کیو:ولی آخه...
یونگم وارد شد و گفت:ولی و اما اگر نداره دیگه....
_توام داشتی گوش میدادی؟
یونگ:ها؟من؟نه فقط میخواستم بیام آب بخورم...
جونگمینم وارد آشپزخونه شد و گفت:داداش یه لیوانم به من بده...
_فک کنم وسط هال حرف میدیم راحت تر میبودیم
کیو:کجا میرین؟چند روز؟
ایندفه پریا اومد و گفت:ایران...دوهفته...میدونی هانا چند ساله از کشورش و خانوادش دوره؟
الی:در واقع میخوایم تلاشمونو بکنیم که یه بار مادرشو ببینه...
جونگمین:بهترین آرامشی که میتونه پیدا کنه کنار مادرشه!
____
(راوی هیونگ)
همه رفتن توی آشپزخونه تاحرف بزنن!صداشونو میشنیدم...لیان که برگشت توی آشپزخونه بدون اینکه کسی متوجهم بشه،رفتم بالا سراغ هانا...پشت در اتاق ایستادمو تقه ای به در زدم!
_هانا؟میشه درو باز کنی؟
چن لحظه بعد در باز شد!هانا برگشت و روی تخت نشست...وارد شدمو درو پشت سرم بستم...رو به روی هانا نشستم و گفتم:خوبی؟
هانا:فک نمیکنم
_حوصله شنیدن حرفامو داری؟
هانا:بگو
نفس عمیقی کشیدمو اون چه که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم...
_من نمیدونم قبلا چه اتفاقی افتاده،چی شده؟من حتی نمیدونم شما دوتا چطور باهم ازدواج کردین...ولی مطمئنم که کیوجونگ هیونگ خیلی دوست داره!اگه دوست نداشت،دیشب توی اتاق سورا پشت در نمینشست و التماست نمیکرد درو باز کنی!جلوی اون زنیکه عصبی نمیشد و میذاشت اون همه چیزو بهت بگه اما چون براش مهمی میخواست خودش همه چیزو بهت بگه....هانا....اگه کیوجونگ رو ترک کنی نابود میشه...قلبش مهربون تر از این حرفاست...به حرفاش گوش بده...
کمی سکوت کردیم که هانا گفت:میخوام به حرفاش گوش بدم اما حالا نه...باید یکم ازش دور باشم...
_تو میتونی بری سفر اما فقط به ترک کردن کیوجونگ فکر نکن....باشه؟!
هانا:من به خاطر برادرت تمام زندگی قبلیم رو کنار گذاشتم پس........
ادامه نداد!نگاهی به سورا انداختمو گفتم:ببرمش پایین بهش صبونه بدم؟!
هانا:نه...نمیخوام...اونوقت کیوجونگ نمیذاره برگردونیش
_نمیذارم کیوجونگ حتی بهش دست بزنه!
دو دل نگام کرد و گفت:زود بیارش...
خوشحال سورا رو بغل گرفتمو از اتاق بیرون اومدم!به محض اینکه رفتیم پایین سورا کیوجونگ رو صدا زد!
وارد آشپزخونه شدیمو گفتم:کیوجونگ ممنوع سورا!فقط صبونه میخوری و برمیگردی کنار هانا...
همه متعجب نگام میکردن!
_لیان میشه لطف کنی برای سورا صبونشو آماده کنی؟
لیان:تو چطور تونستی سورا رو بیاری بیرون؟
_هانا خودش اجازه داد البته به شرطی که کیوجونگ حتی دستشم به سورا نخوره...
سورا:تیو...هانا
کیو:هانا؟چی شده؟
_هیچی!
لیان یه کاسه سرلاک روی میز گذاشت و گفت:بیا اینو بهش بده...
یونگ:هیونگ سورا رو بده به کیوجونگ که بهش صبونه بده
_نوچ...نمیشه!
روی صندلی نشستمو بادقت و حوصله به سورا صبونه دادم!
هیون:چچ این دیگه خیلی مسخرس!نه میذاره کیو باهاش حرف بزنه نه میذاره به بچش نزدیک شه...
همون موقع گوشی یونگ سنگ زنگ خورد و از آشپزخونه بیرون رفت...سورا که سیر شد دوباره بردمش که به هانا تحویلش بدم...
_____
(راوی یونگ)
به گوشیم نگاهی انداختم:چه وقت زنگ زدنه آخه؟
_سلام مادر
*یونگ سنگ؟کجایی؟
_خونه م
*دروغگو...زنگ زدم به خونت برنداشتی!
_خونه ی خودم نیستم!حالا باهام چیکار دارین؟
*خانواده ی نامزدت اینجان و توام باید خیلی زود خودتو برسونی...
_باز که دارین کار خودتونو انجام میدین
*تا یه ساعت دیگه خونه باش
و تماسو قطع کرد!سرمو کوبیدم رو دیوار و بلند گفتم:چه غلطی بکنم؟؟؟
با فکری که از ذهنم گذشت،سریعا برگشتم داخل!ماری میرفت سمت پله ها...خودمو بهش رسوندم و قبل ازاینکه واکنشی نشون بده،دستشو گرفتمو دنبال خودم کشیدمش!وارد اتاقم شدیمو درجا شروع کردم به حرف زدن...
_ماری خواهش میکنم کمکم کن!الان اوضاع خوب نیست و نمیتونم از بقیه کمک بگیرم...میشه همرام بیای یه جایی؟
با تعجب گفت:صب کن یه لحظه ببینم چی گفتی؟!کجا بیام؟
_همرام بیای خونه ی پدرم!هوم؟میشه؟خواهش میکنم...
ماری:واسه چی؟چی شده؟
_تو راه برات تعریف میکنم فقط یه لباس رسمی بپوش!
ماری:چی بپوشم؟
_من کت وشلوار مشکیم رو میپوشم و توام هرچی میخوای بپوش فقط رسمی!باشه؟
ماری:باشه...
_آفرین حالا برو آماده شو...
ماری بدون حرف بیرون رفت!بیچاره از بس تند و باعجله باهاش حرف زدم نفهمید چی به چیه؟!
رفتم سراغ کمد لباسا و کت و شلواری رو بیرون کشیدم!دوش گرفتمو خیلی سریع آماده شدم....
.
.
.
.
.
نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.